امروز دوشنبه است. خیلی دیر سرکار حاضر شدم و خیلی عصبانی بودم. عصبانی از دست خودم که نمیتونم زود از خواب بیدار شم و حجم کارهایی که مدام روی هم انباشته میشه. صد و چهار تا ای-میل نخونده و کلی کار از قبل تلنبار شده. الان بهترم. میخوام بهتر و مفیدتر کار کنم. این روزی که بسیار بد شروع شده رو میخوام تبدیل به یک روز خوب و مفید بکنم. 

پیری

1- دیروز تولد نود سالگی دایی بود. دایی خوش سخن و خوش تیپی که دست زمونه پیرش کرده.  هرچند که هنوز میشه تصور کرد که چقدر در جوانی جذاب و خوش تیپ بوده، اما دیگه خبری از اون چشمهای نافذ و خندان و خنده های بلند و داستانهای جذابی که برامون تعریف میکرد نیست. هرچند که وقتی براش تولدت مبارک خوندیم هنوز هم با تنی نحیف و آب رفته دستاش رو بالا آورد و نیمچه رقصی کرد. دایی که همیشه برامون هزاران خاطره جالب داشت که با روش خاص خودش رنگ و لعابی هم بهش میداد و ما مبهوت مینشستیم و به حرفهاش گوش میکردیم. یکی از خاطرات جالبش ماجرای سفرش به قاهره بود. تعریف میکرد که برای کار شرکتش به قاهره سفر کرده بود و روزی که برای گشت و گذار رفته بود جایی، آقایی کنارش میشینه و اینها با هم آشنا میشن و غرق صحبت میشن. از ایران و مصر و سیاست و اقتصاد و... . بعد که آقاهه خداحافظی میکنه، پلیس اطلاعات مصر دستگیرش میکنن چون اون آقا یکی از رهبران رده بالای اخوان المسلمین بوده! و اونها میخواستند بدونن که دایی جان ما چه ربط و خبطی بین ایران و مصر داره و برای کی چه پیامی داشته رد و بدل میکرده... خلاصه که دایی ما به نحوی قصر در میره و حرفش رو باور میکنند که اصلا نمیدونسته این فرد کی هست و چه کاره است و اینها. 


2- درسته که آدم نباید از اشتباهات دیگران خوشحال بشه، اما گاهی اوقات لذت بخشه که بدونی تو تنها کسی نیستی که در زندگیت اشتباه کردی و یا تنها کسی نیستی که خونه ات شلوغه و یا دست بچه ات تبلت میدی و یا میگذاری تلویزیون نگاه کنه. خلاصه که زندگی اینطوریه و درسته که خوبه که آدم جزو آدمهای با برنامه و پشتکار و روحیه خوب باشه، اما در نگاه کلی، خیلی هم فرقی در ماجرا نمیکنه. واقعیت اینه که فقط عده خیلی محدودی از آدمها به یک جایی میرسن که در تاریخ اسمشون خوب یا بد به یادگار میمونه. بقیه ما آدمهای معمولی و متوسط بطور کلی فنا شدنی هستیم و خیلی شانس بیاریم شاید نوه ها و نتیجه هامون از ما یکی-دو تا خاطره بدونن و یا ندونن. اینه که زندگی رو شاید نباید سخت گرفت. تنها چیزی که از آدم باقی میمونه یک سری خاطره و داستانه. کاش داستانمون قشنگ و شنیدنی و جذاب باشه و کمی بیشتر به یاد بمونه. 


3- بابا که فوت کرد، ما خیلی زود وسایل و لباسهاش رو بخشیدیم. حالا که یکسالی از فوتش گذشته، من خیلی از این کار پشیمون هستم. راستش رو بخواهید خیلی بیشتر از وقتی که تازه از دنیا رفته بود دلتنگش هستم. انگار که تازه دارم باور میکنم که نیست. انگار تازه جای خالیش روحس میکنم.  احساس میکنم خاطراتش کمرنگ میشن و پشیمون هستم که چرا چیزهای مادیی که یادگارش بود رو نگه نداشتم. درسته که اون لباسها و وسایل هیچکدوم بابا نبودند، اما حس میکنم نقطه اتصالی بودند که من خیلی زود قطعش کردم.


4- فردا ساعت هفت صبح میتینگ دارم با مشتری و بهتره که برم بخوابم. این روزها تلاشم این هست که روزهای کاری تا حد امکان خوب کار کنم، ساعت ناهار نیم ساعت پیاده روی کنم و سعی کنم که حداقل شش ساعت در شبانه روز بخوابم. باشد که رستگار شویم. 




تصمیم گیری و چیزهایی از این قبیل

من از کسانی هستم که تصمیم گیری برام آسون نیست و همین بار روانی زیادی روم وارد میکنه که خیلی هاشون بیدلیل هستند. دیروز یک گفتگوی کوتاهی دیدم که به نظرم میتونه در گرفتن تصمیمات مناسب به ما کمک کنه: 

 

- آیا این کاری که انجام میدم روحیه ام رو بهتر خواهد کرد و یا بدتر؟ 

- انجام کدوم از  وظایف-کارها بیشترین تاثیر رو در پیشرفت کار و زندگیم  خواهد داشت؟ 

- در آینده از انجام کدوم از این کارها بیشتر احساس رضایت خواهم کرد. 


درختهای گیلاس شکوفه کردن و مسیر شرکت ما بسیار زیبا شده. دیدن این زیبایی ها و غرق شدن در رنگهای بهاری، یکی از بزرگترین لذتهای زندگی منه. بخاطر وجودشون سپاسگزارم. 


خشونت!

سرکار هستم. فقط چند خطی مینویسم که برم به کارم برسم. 


امروز اول صبح که داشتم حمام میکردم؛ به این فکر میکردم چطوری میتونم حنا رو تربیت کنم. بعد یاد تربیتهای خودمون افتادم. نمیدونم در خانواده و اطراف شما هم همینطور بود یا نه. ولی مامان من وقتی میخواست تهدیدمون کنه میگفت: "میبرمت سر حوض و سرت رو میبرم. " مدیر مدرسه ما هم تو مقطع راهنمایی و دبیرستان همیشه تهدیدش این بود که "میام و قیمه قیمه تون میکنم". 


واقعا چرا انقدر خشن بودند این تهدیدها. و چطوری اصلا کارآمدی داشتن. مثلا چطور میخواستند که ما باور کنیم که واقعا سرمون رو میبرن و یا ما رو قیمه قیمه میکنند؟ 


سلامی دوباره ...

یک سالی هست که ننوشتم. هروقت که به نوشتن فکر کردم، همه احساسهای گناه به من هجوم آوردند که نمیتونم ادامه بدم و این کار رو هم مثل اغلب کارهای دیگر نیمه کاره رها خواهم کرد. ولی امروز بالاخره نوشتن را شروع کردم. چرا؟ چون تصمیم گرفتم که خودم رو دوست داشته باشم و کارهایی که خودم رو خوشحال میکنه انجام بدم هرچند که باب طبع دیگران نباشه و یا با استاندارد آدمها ی دیگر نخونه. البته کار آسونی نیست. مهربان بودن با اون چیزی که هستیم و علی رغم همه کاستی هایی که داریم و دوست داشتن خودمون کار آسونی نیست. ولی تمرین و تکرار و امیدواری لازم داره. 

در این مدت اتفاق چندانی نیفتاده. رابطه با همسر همچنان نامعلوم و ناپایداره. مامان بعد از فوت پدر چند وقتی اومد پیش ما و بعد برگشت. پدر همسر کوچ کرده به طبقه پایین ما و اغلب شبها کنار ما شام میخوره. حضورش کمکی هست برای دخترک، هرچند که به تنشها و استرسهای همسر دامن میزنه. کار همچنان هست و من هنوز! مدیر نشدم. هرچند که به همه وظایفم اضافه شده. 

یک اتفاق خوبی که امسال بالاخره افتاد این بود که بخاطرکار فرستادنم به یک سمینار و نمایشگاه کاری در "انهایم کالیفرنیا" که "دیزنی لند" اونجاست. این بود که از فرصت استفاده کردیم و حنا رو بردیم دیزنی لند و کلی بهش خوش گذشت. برای من هم از نظر کاری خیلی خوب بود و خیلی خوشحال شدم. 


فکر کنم برای اولین پست همینقدر کافی هست. سعی خواهم کرد بیشتر روزانه بنویسم اما الان باید برم کار کنم.