امروز یک اتفاق خوب رخ داد و حالم رو خوب کرد.
اقتضای کار من اینطوریه که باید با بخشهای مختلفی در ارتباط باشم که کارهامون انجام بشه. اما متاسفانه بنا به دلایل مختلف (یکیش پیچیدگی کار ما و خاصیت پر از ابهام و تغییر پذیرش و دیگری سیاستهای شرکت و نوع ارتباط مدیران و .. ) بخشهای دیگه با ما اونقدر که باید همکاری نمیکنند .طوریکه در مواقع متعدد برای اینکه کاری به موقع انجام بشه باید خودمون دست به کار بشیم و کاری که در حیطه وظایفمون نیست رو انجام بدیم تا کار جلو بره . در همین راستا من امروز کاری رو انجام دادم که وظیفه شخص دیگری بود (و هم من و هم خودش این رو میدونستیم) و البته کار چندان سختی هم نبود. فقط لازم بود صبح زود بیدار بشی و یک کار اداری رو در یک نقطه دیگر از جهان تلفنی انجام بدی. خلاصه که کار رو انجام دادم و وقتی ای-میل تایید اومد فرستادم برای اون شخص که بقیه کار رو "انشاا..." انجام بده.
اتفاق خوب چی بود؟ مدیر اون فرد بهم مسیج زد و این رو نوشت:
Thanks for reaching out directly, not something you should need to do as we should be better supporting you on this, but thanks anyway.
یعنی تنها چیزی که گاهی یکی لازم داره اینه که تایید بشه که یک کار خوبی و بیشتر از وظایفش انجام داده تا احساس خوشحالی و قدردانی شدن بکنه. همین.
یک تشکر ساده گاهی روز یک نفر رو میسازه.
- هر چند که بعدش ممکنه بره خونه و فرزند و بخصوص همسرش خرابش کنند که اون هم برای خود ماجراییه! ولی بگذار امروز فقط رو قسمت خوب قضیه تمرکز کنیم.
- میدونی که هرچقدر کار رو عقب بندازی اوضاع بهتر نمیشه.
+ درسته میدونم. ولی میدونی تو هم هرچقدر سر من غر بزنی که باید کار کنم ترس من از کار و ترس از حجم کاری که باید انجام بدم کمتر نمیشه. در واقع سرزنشهای تو کمکی به حل مشکل نمیکنه.
- چاره چیه؟
+ من دلم میخواد بخوابم. دیشب چهار/پنج ساعت بیشتر نخوابیدم.
-ولی کارها چی؟ کار خونه؟ کار شرکت. میدونی چقدر عقبی؟ من واقعا فکر میکنم با این وضع کار کردن اخراج بشی. عجیبه در ذهنت به ترفیع فکر میکنی. میخواستم بگم که تو عرضه ترفیع نداری. اما بجاش میگم تو در انجام همین کارهای ساده روزانه هم موندی. این ها رو انجام بده.
تولد حنا هم که ویکند هست و هیچ کار براش نکردی. کادو هم که نگرفتی. کیک و ... که سفارش ندادی. خونه ات هم که بازار شامه.
+ میدونم. و با وجود اینها دلم میخواد بتونم بخوابم.
- میدونی که همینکه دراز بکشی من میام سراغت و انقدر عصبتیت میکنم که نتونی بخوابی. مثل کل دیشب.
+تو هم میدونی که همه این غرغرهای تو اصلا باعث نمیشه من بلند شم و کاری کنم. همینطور فلج باقی میمونم.
- چکار کنیم؟! تو که به حرف من گوش نمیدی.
+ تو هم به حرف من گوش نمیدی.
- از اینکه همش با هم در جنگیم خسته ام و دلم میخواد تموم شه.
+ من هم همینطور. دلم میخواد یک چکش بردارم و وجودم رو داغون کنم هر دو مون از این وضعیت خلاص شیم.
- ببینی الان هم مهمونهای تولد حنا رو انقدر دیر دعوت کردی که دو تا خانواده نمیان. دیگه نمیتونم باهات زندگی کنم. من در رنجم.
+ من هم همینطور. هیچکس این وزن درونی که دارم تو خودم حمل میکنم رو نمیبینه و نمیبینه چقدر خسته کننده است و چقدر سخته کشیدنش و بیست و چهار ساعت باهاش زندگی کردن.
- چکار کنیم؟
+ من میخوام برم بخوابم. بگذار من کمی بخوابم. بدون ترس و بدون قضاوت. بعد شروع میکنم کار کردن.
- خواهیم دید. اوکی: مهربون تر بهت میگم. درک میکنم که احتیاج به یک استراحت کوتاه داری. کمی بخواب و بعدش از کوچکترین کار ممکن شروع کن.
+باشه. ممونم. میدونم که ته دلت بهم اطمینان نداری.
- اون مهم نیست. من هم خیلی چیزها هست که باید یاد بگیرم. مهمترینش اینه که با تو همدل باشم.
+ متشکرم. من به همدلی خیلی نیاز دارم.
ذهنم اصلا متمرکز نیست و گرچه میدونم که باید کار رو شروع کنم ولی اصلا نمیدونم که چکار دارم میکنم. حنا خوابیده و باید بیدارش کنم. میدونستید دخترکم دیگه کودکستانی شده و میره مدرسه. کلی براش ذوق دارم چون کلاسهاشون با چیزی که ما داشتیم از زمین تا آسمون فرق میکنه. اما کلا مدرسه رفتن کلی هم دردسر داره. چون ساعات کار مدرسه اصلا برای شاغلین مناسب نیست. مثلا این دو هفته اول مدرسه کلا برنامه ما رو به هم ریخته بدین قرار:
دو سپتامبر- روز اول مدرسه: فقط 20 دقیقه!
سه تا پنج سپتامبر - فقط 75 دقیقه
دوشنبه: هشت سپتامبر - تعطیل برای بچه ها. فقط 20 دقیقه والدین و مربیان
سه شنبه: گروه دو -12:35 تا 2:30
چهارشنبه: گروه دو - 10:30 تا 12:30
پنجشنبه و جمعه: 8:35 تا 12:30
بعد از هفته آینده کلاسهای معمولی شروع میشه که از 8:50 هست تا 2:40
معمولا یک سری مراکز هستند که خدمات قبل و بعد مدرسه رو ارایه میدن یعنی خانواده شاغل بچه هاشون رو مثلا 7:30 صبح اول میبرن اونجا و بعد اون مراکز بچه رو ساعت شروع مدرسه میبرن. و یا اون مراکز بعد از مدرسه بچه رو میبرن و بعد پدر یا مادر ساعت 5 یا 6 بچه رو از مدرسه برمیدارن. مدرسه حنا فقط یک مرکز نزدیک داره که اینکار رو میکنه و متاسفانه ظرفیتش تکمیل هست. خدا رو شکر ما پدر بزرگ (پدر همسر) رو داریم. صبحها که ساعت کار خودم منعطف هست و میتونم حنا رو قبل از نه بگذارم مدرسه که خوبه و باعث میشه که خودم هم سر ساعت نه سرکار باشم. بعد از ظهرها هم پدربزرگ قراره زحمت برگردوندن حنا رو بکشه. یک سری کلاس هم حنا رو ثبت نام کردم که پدر بزرگ میتونه بعد از مدرسه ببره اونجا. مدیرشون گفته بود برای ماههای اول خیلی کلاس نگذارید چون بچه ها خیلی خسته میشن. ولی اکثر کلاسها سرگرم کننده هستند و فکر کنم براش خوب باشند. این لیست کلاسهایی هست که ثبت نام کردم برای یکی-دو ماه آینده:
1) شنا: 4 روز در هفته (دو روز ویکند - سه شنبه و پنجشنبه) - شنا رو خودم میبرم
2) تئاتر موزیکال: یک روز در هفته - چهار شنبه ها
3) سفالگری: یک روز در هفته - دو شنبه ها
4) بازیگری: یک روز در هفته - شنبه ها
فکر کنم از اکتبر به بعد شروع کنم یک سری کلاسهای فوق برنامه درسی ولی فعلا هیچ عجله ای براشون ندارم. بگذارم بچه بچگیش رو بکنه والا.
سلام. یک حرف خوبی از چت جی-بی-تی راجع به سرزنشگر درون خوندم که خیلی داره به دردم میخوره. در واقع هیچ تمثیلی تا بحال انقدر برام کاربردی نبوده. با شما هم در میان بگذارم شاید به درد شما هم خورد.
سرزنشگر درون، والد درون یا هر چیزی که میخواهید اسمش رو بگذارید مثل یک سگ نگهبان میمونه که وظیفه اش مراقبت از شما هست. اما این یک سگ تربیت نشده است که به هرچیز کوچک و بزرگی که حتی ممکنه خطر هم نباشه پارس میکنه و حمله میکنه. به عابری که از اون ور خیابون راه میره، به پرنده ای که روی ایوون خونه نشسته، به مهمون خونه تون، حتی به کسانی که به دردتون میخورن مثل پست چی و نظافتچی خونه. این سگ هر چیزی رو خطرناک میبینه و به شما راجع بهش هشدار میده و شما هم به حرفش گوش میدید و در رو به روی فرصتهای جدیدی که براتون مهیاست باز نمیکنید. این سگ شاید یک زمانی شما رو از خطرات مهمی محافظت کرده باشه ولی در حال حاضر با پارس کردنهای مداومش شما رو از زندگی عادی محروم کرده.
راستش این چند روز گذشته این تعبیر خیلی به درد من خورده. قبلترها من همیشه این رو صدای والد درون میدونستم و براش احترام و حتی تقدس قائل بودم. احساس میکردم صدای مادرم هست که داره بهم کمک میکنه بهتر بشم. اما تبدیل این تصور از یک والد به یک سگ نگهبان خیلی اوضاع رو بهتر کرده. الان درک میکنم که این یک سگ بزرگ ترسیده و تربیت نشده است که یاد گرفته هر چیز جدیدی رو خطر تلقی کنه و هر چیزی که بخواد روتینش رو بهم بزنه بکشه. این سگ به همه چیز پارس میکنه و آرامش رو از زندگی من گرفته. حتی نمیگذاره با خیال راحت استراحت کنم چون همیشه خطری در کمینه. این سگ چه شکلیه؟ هنوز نمیدونم اما دارم سعی میکنم بهش بگم که اینجا امنه و من و اون در خطر نیستیم. اون چیزی که میبینه یک گنجشک قشنگ روی درخته و احتیاجی به پارس کردن نیست.