خواب میبینم که یک مسیری رو داریم میریم کنار رودخانه. یادم نیست کیا هستند ولی یک عده هم دوچرخه سواری میکنند و میخواهیم از رودخونه رد شیم. پل روی رودخانه خیلی پله داره ولی یک روش عجیب و غریب داره برای دوچرخه سوارها. اینطوری که با دوچرخه میرن روی یک ایستگاه آهنی و یکی باید اهرم رو بکشه که دوچرخه از این ور پل بره اون ور پل. یک چیزی مثل زیپ ترک با این تفاوت که دوچرخه روش قرار گرفته. بعد میبینم اولین نفر دخترخاله میره و من فکر میکنم چقدر این عجیب غریبه و اصلا امن نیست. بعد بابام رو میبینم که با دوچرخه میره تو جایگاه و به من میگه اهرم رو بکشم. تو خواب میبینم که خیلی میترسم و نگران بابا هستم ولی اهرم رو میکشم. وسط راه بابا با دوچرخه پرت میشه توی رودخانه خروشان. من داد و هوار میکنم و هیچ اثری از بابا نیست.غواصها رو میبینم که دنبال بابا میگردن. و من فکرمیکنم بابام رو کشتم. بعد بابا رو میبینم که غواصها کشیدن از آب بیرون. حالش خوبه. بغلش میکنم و زار زار گریه میکنم و بابا بهم میگه نگران نباش دخترم. من حالم خوبه.
همین. بعد از اون دوباره منم که کنار رودخانه با یک عده راه میرم. اثری از بابا نیست. فقط تو خواب میدونم که بابا مرده و من بعد از مدتها تونستم تو خواب بغلش کنم.
سوال من اینه: چرا همه میپرسن دختر 19 ساله ساعت 4 صبح برای چی پا شده رفته خونه طرف؟
چرا هیچکس نمیپرسه یک مرد 48 ساله باید یک دختر 19 ساله رو به خونه اش دعوت کنه تنها اصلا؟! اون موقع شب؟
اگر قرار عاقلانه رفتار بشه از یک انسان 48 ساله باید بیشتر انتظار عاقلانه رفتار کردن داشت تا یک دختر 19 ساله!
سر دوراهی جدیدی در کارم هستم. البته نه در یک دپارتمان دیگه. همینجا بخش خودمون. باید انتخاب کنم که:
- در این پوزیشنی که هستم بمونم. به حقوقم بسنده کنم و به مدیرم بگم که اصلا نمیخوام مسوولیتهای بیشتر قبول کنم. بگذارم چند تا همکار دیگه از من جلو بزنن و در عوض وقت بیشتری برای بودن با حنا و رسیدگی به زندگی شخصی داشته باشم. حتی اگر بشه عوض پنج روز در هفته، چهار روز در هفته کار کنم که بتونم زندگیم رو سر و سامان بدم.
- مسوولیتهای بیشتری در کار قبول کنم - هرچند که خیلی مساوی با درآمد خیلی بیشتر هم نخواهد بود- ولی پست مدیریتی بگیرم. آدم مهمی بشم در شرکت و کارها رو خوب پیش ببرم.
واقعیت اینه که مورد اول بیشتر به نفع زندگیم هست بخصوص بیشتر برای حنا مفیده ولی برای از دست دادن مورد دوم هم باید سوگواری کنم. آیا از این عصبانی هستم که بعنوان یک زن باید پیشرفت شغلیم رو فدای فرزند کنم؟ عصبانی نیستم. بهرحال اگر بخوام روراست باشم، یک قسمت راحت طلب هم در من وجود داره که بدش نمیاد ساعات کاری کمتری داشته باشه - هرچند این ساعات کاری کمتر به معنی استراحت نیست اصلا و معنیش انجام بیشتر کارهای خونه است-
مشکل اصلیم اینه:
- بخاطر وضع مالی هنوز باید کار کنم.
- بخاطر مشکلات خودم (بیشتر) و داشتن حنا (تا حدی) نمیتونم فوکوس اصلی رو بگذارم روی کار و باید رو زندگی شخصیم بیشتر تمرکز کنم.
و این یعنی که در هر دو زمینه خانه داری؛ مادری و کار - همه چیز متوسط خواهد بود.
و البته چرا غر میزنم؟ اینها همه انتخاب خودم بوده. انتخاب خودم بوده که با همسر ازدواج کنم. انتخاب خودم بوده که درسن بالا بچه دار بشم. انتخاب خودم هست که هنوز کار کنم. میتونم انتخاب کنم که کار نکنم و خونه رو بفروشیم و یک آپارتمان دو خوابه بخریم و دیگه وام مسکن نداشته باشیم و فقط همسر کار کنه و من خونه بمونم یا پاره وقت کار کنم. یا میتونم انتخاب کنم که بیشتر کار کنم و غذا و تمیز کاری خونه رو بیرون سپاری کنم و وقتهای آزادم رو بیشتر با حنا بگذرونم.
و البته انصاف نیست که حنا یا هرکس دیگری رو مقصر عقب موندگی کاریم بدونم. چون همیشه یک عذر و بهانه برای خوب کار نکردن داشتم:
- جدایی و طلاق از همسر اول
- دیتها و دل بستنها و دل بریدنهای احمقانه
- دوران درمان برای بچه دار شدن و استرسهای اون
- بچه داری و کارهای مربوط به اون
- یائسگی و تغییرات مربوطه
یعنی اینکه همیشه یک بهانه داشتن که کم کاری خودم رو به پای اون بگذارم. مقصر حنا نیست. حتی مقصر شاید من هم نباشم. من هم حجم کار بالایی دارم و کار بسیار پر استرسی. من هم خونه بزرگی دارم که تمیز نگه داشتنش آسون نیست، من هم در اینجا دست تنها هستم.
میدونید مهم چیه:مهم به یک رضایت رسیدنه. اینکه وضعیت اینه و باید قبولش کرد و باهاش کنار اومد.
حنا این روزها خیلی اذیت میکنه. سر همه چیز لجبازی و جنگ داریم. از اول صبح که بیدار میشیم و آماده میشیم بریم مدرسه و حتی وقتی باید بره سر کلاس. بهم میچسبه و نمیخواد خداحافظی بکنه. رسماً هلش میدم توی کلاس و در میرم. تا موقع شام و آخر شب که وقت خوابه و باید مسواک بزنه و لباس عوض کنه و کتاب بخونیم. البته آخر شبها باز هم بهتره. اما صبحها اصلا خوب نیست. وقت کمه و این هفته میتونم بگم هیچ روزی به موقع سرکلاس نرسیدیم و هر روز یک ربع تا بیست دقیقه ای تاخیر داشتیم..
من هم روحیه ام داغون میشه با همه مقاومتهای دخترک و واقعا صبح ها که سر کار میرسم انگار که کوه کنده باشم. از نظر روانی و انرژی تخلیه ام. روزهایی که در نهایت داد میزنم که خیلی بده. بعدش همیشه از شدت ناتوانی گریه میکنم. مثل امروز.
با همه اینها سعی میکنم روی کار تمرکز کنم. حداقل یک چیزی باید باشه که تو زندگیم بهش تسلط داشته باشم و بتونم روش حساب کنم دیگه. سعی میکنم که نگذارم اعصاب خردیهای خونه تا جای ممکن اذیتم کنه. خدا رو شکر که پاییزه و رانندگی و نگاه کردن به درختهای قرمز و زرد آرامش بخش خوبیه.
الان هم باید کار کنم. کاش زندگی رو میشد قشنگتر زندگی کرد. مثلا رابطه ام با حنا. چرا انقدر عصبانی با من حرف میزنه؟ از همون اول صبحی که بیدار میشه؟! حتی فکر کردن بهش هم غمگینم میکنه. برم روی کار تمرکز کنم. تنها کاری که حداقل میتونم الان انجام بدم.