دخترک مهربون من

سرکار هستم و سرم خیلی شلوغه. ولی این چند خط رو بنویسم که بمونه به یادگار که دخترکم چه قلب مهربونی داره: 


حنا از دیروز مریضه. سرفه و تب. دیشب براش سوپ درست کردم و تو رختخواب بهش سوپ میدادم که گفت: 

Mommy, if you get sick or have headache, I can feed you soup just like this. 


خیلی شکرگزار قلب مهربونش هستم. 

خدایا به من رحمتی کن، لطفی کن و حافظه ام رو بهم برگردون. خدایا مستاصل هستم و عاجز و خسته. خسته از همه اشتباهات و ناکامی ها. خسته از این ذهنی که یاریم نمیکنه در زندگی روزمره. خدایا رحمتی کن و روزگار من رو بهبود بده. ببین که چقدر ناتوانم و رحمتی کن. 

فردا رو آف گرفتم. فکر اینکه یک روز دیگه بشینم جلوی مانیتور شرکت و با خودم بجنگم تا حواسم جمع بشه داشت دیوونه ام میکردم. مغزم تعطیله. اونقدر تعطیل که حتی دلم نمیخواد فیلم نگاه کنم یا تو اینترنت بچرخم. میرم بخوابم. کاش پول داشتم و لازم نبود دیگه کار کنم. 

از اون روزهایی که جون میکنم تا کار کنم. انقدر که دلم کار کردن نمیخواد و البته هیچ چیز دیگری نمیخواد. یعنی تقریبا همه دیروز رو خوابیدم. مغزم از هر جور فکری تهی هست. اگر مرده بودم راحتتر بود. از آدم مرده هیچ انتظاری نیست. ولی از آدمی که زنده است ولی مغزش کار نمیکنه هزاران انتظار هست که نه میتونه برآورده کندشون و نه میتونه بیخیالشون بشه. کاش میتونستم سرکار نرم. دارم جون میدم اینجا و هر ثانیه ای که بدون کار میگذره یک عذاب بی انتها روی روح و جسمم هست. دلم میخواد برم توی یک اتاق تاریک، بدون هیچ صدایی، بدون هیچ مسوولیتی. این دختره که تازه اومده چقدر حرف میزنه.. رو مخمه. خیلی چیزها رو مخمه. 

- کل زندگی رو مخمه

- چاقی و بد هیکلی و شکم گنده رو مخمه

- سری که داره کچل میشه رو مخمه

- حافظه بسیار بد رو مخمه. 

- مدیرم با بعضی کارهاش رو مخمه. 

- اون یکی همکارم که به همه چیز اهمیت میده و همش استرس داره رو مخمه. 

-پول زیادی خرج کردنم رو مخمه! 

- دوباره کل زندگی رو مخمه. 

-موهام رو که خودم رنگ کردم و رنگش خیلی بده شده هم شدیدا رو مخمه. 

- سینه هام که هرکدوم صد کیلو وزن دارن رو مخمه. 

- خونه شلوغ و پراز وسایل رو مخمه. 


یک ساعت دیگه کار کنم میرم خونه. باید کاستکو برم برای خرید ولی اصلا حالش رو ندارم. ولی خوب باید برم. خوابم هم میاد. برم یک چای بریزم تا بعد. 

باید از عهده اش بربیایی...

مادر شدن خیلی مسوولیت سختیه. دیروز که تلاشهای حنا برای بازی با دوستش  لوسی رو میدیدم و این واقعیت که لوسی چندان محلی به حنا نمیداد و از این ور به اون ور میرفت و حنا هم مدام به دنبالش، قلبم مچاله شد. خوشبختانه پدر لوسی حواسش بود و دیدم که یواشکی بهش گفت که با حنا بازی کنه. و مگر من میتونستم جلوی اشکم رو بگیرم تو حیاط مدرسه؟! بعدش انگار همه انرژیم ازم گرفته شد و هرچند باید کار میکردم؛ کار نکردم. حتی نخوابیدم. الکی تو اینترنت چرخیدم و چرت و پرت نگاه کردم که البته کار اشتباهی بود. عصر که حنا رو بردم کلاس شنا مثل همیشه نرفتم توی آب. هرچند که میدونم شنا باعث میشه حالم بهتر بشه. نگران حنا هستم. نگران اینکه تنها بمونه و بولی بشه و همه مسخره اش کنند. واقعیت اینه که من خودم هم سالهای اول مدرسه یک جورهایی ایزوله بودم. از کلاس سوم بود که خودم رو پیدا کردم و شدم یکی ازمحبوبترین دانش آموزهای مدرسه. البته زمان ما اوضاع خیلی فرق داشت. اینکه جزو شاگردهای برتر باشی اون هم در مدرسه فرزانگان برای خودش کلی ارج و قرب داشت و البته یک واقعیت دیگه اینه که اون زمان من اصلا به این موضوعها اهمیت نمیدادم. معروف بودم بدون اینکه بدونم معروفم. یعنی وقتی دوم دبیرستان داییم اومد و بابت شاگرد اول شدن بهم تبریک گفت و گفت که تو صف نونوایی از صحبتهای دو تا مادر دیگه شنیده این موضوع رو من کلی تعجب کردم که یعنی مردم راجع به من حرف میزنند؟! 

و اما حنا. چند تا چالش داره. یکیش اینه که مشکلات حرکتیش هست. نه اینکه مشکل به چشم اومدنی داشته باشه. ولی حجم عضلانی کمی داره و باعث میشه که نتونه مثل بچه های دیگه تند بدوه یا تو مانکی بار از این بار به اون بار بره. تو اسکیت هم همین مشکل رو داره. نظر فیزیوتراپ این بود که متخصص ببیندش و ما سه ماهه که  منتظر هستیم که انشالا متخصص بهمون وقت بده. البته مهم نیست اگر حنا هیچوقت ورزشکار قویی نشه. من همینکه حنا در شنا پیشرفت کنه، خیلی هم خوشحال خواهم بود. مشکل دیگه؛ همون لکنت زبان هست که میره و میاد. البته حنا توان گفتاری خیلی بالا داره و دایره لغاتش خیلی بالاست. ولی خوب متاسفانه لکنت هست که میتونه باعث مسخره شدنش بشه. همین دیگه. مادری بسیار لذت بخشه ولی در عین حال؛ لذتش باعث نمیشه که آدم فکر نکنه که عجب غلطی کردم و آیا از عهده اش بر میام؟ و بدونه که تنها جواب ممکن اینه که باید از عهده اش بربیایی!