ساعت هشت و چهل دقیقه صبحه. امروز روز دورکاری منه و خونه هستم. حنا هنوز خوابه چون یک ربع دیگه یک میتینگ دارم و ترجیح دادم که بعد از میتینگ بیدارش کنم. و اما؛ هر چقدر فکر میکنم سطح خواسته ها و توقعات من از جهان هستی اونقدر زیاد نیست. من آدم زیاده خواهی نیستم. آدمهایی رو میشناسم که ثروت روی ثروت انباشته میکنند و باز هم براشون کمه. من چیزهای خیلی معمولی از زندگی میخوام:
- اینکه بتونم یک روتین مشخص رو دنبال کنم. مثلا صبحها به موقع از خواب بیدار شم و همیشه دیر سرکار حاضر نشم. دیروز هم دوباره ساعت ده رسیدم سرکار و بقدری از این بابت شرمسار بودم که دلم میخواست زمین دهن باز کنه و من رو قورت بده.یا اینکه روزانه بتونم حداقل پانزده نرمش کنم یا کتاب بخونم یا شب به موقع بخوابم.
- اینکه با همسرم دوست باشم و حداقل همسرم کلی استرس و خستگی بهم وارد نکنه. اینکه بتونیم با هم حرف بزنیم و گاه گداری پیاده روی بریم و بعضی کارها رو با هم انجام بدیم. مثلا با هم بریم خرید وسایل بزرگی مثل مبلمان و ...
- اینکه انقدر دو به شک نباشم. بتونم تصمیمهای سریع بگیرم. سر موضوعاتی که واقعا هیچ اهمیتی نداره خیلی وقت صرف نکنم. برای مثال دیروز حداقل بیست دقیقه داشتم تصمیم میگرفتم چه طرح پتویی برای نوزاد معلم مهد حنا بخرم! در حالیکه واقعا چه اهمیتی داشت؟ همیشه میتونه پتو رو ببره و چیز دیگری به سلیقه خودش از اون مغازه انتخاب کنه!
- اینکه بتونم تو خونه ام راحت مهمون دعوت کنم. این یعنی اینکه: یک) همسر اوکی باشه که بدون برنامه ریزی قبلی و وقت تعیین شده مهمون داشته باشیم و دو) خونه ام مرتب باشه. دلم میخواد من هم مثل دخترخاله ام وقتی تلفنی حرف میزنیم بتونم بهش بگم که پاشید بیایید شام پیش ما ولازم نباشه با همسر چک کنم و نگران رفتارش باشم.
- اینکه بتونم سرکار خوب کار کنم و همه انرژیم صرف جنگیدن با خودم نشه. صرف اینکه حواسم رو جمع کنم و کارها رو شروع کنم. از این همه جنگیدن با مقاومتهای درونی خسته ام کرده. دلم میخواد بتونم بشینم و یک سری کار رو جلو ببرم بدون اینکه صدبار از جام بلند شم و با خودم بجنگم که کارهای متفرقه نکنم.
واقعیت اینه که من از زندگی چیز زیادی نمیخوام. چیزهایی که میخوام اینه:
- یک دختر قوی تربیت کنم که بدونه از زندگی چی میخواد و برای تحقق خواسته هاش تلاش کنه. دختری که شاد و امیدوار و در آرامش زندگی کنه.
- یک بدن سالم هم از نظر جسمی و هم روانی. بدنی که سرحال و قوی باشه.
- یک همسر که با هم دوست باشیم و مایه آرامش و آسایش همدیگر.
- یک کار که توش موفق باشم و از انجامش رضایت خاطر داشته باشم.
- یک خونه که وامش پرداخت شده باشه، تمیز و مرتب باشه و بشه توش مهمونیهای دوستانه داشت و گفت و خندید. جایی که محل دیدار دوستان و آشنایان باشه. جایی که حنا بتونه با دوستانش پلی دیت داشته باشه و کلی خاطرات خوب توش براش رقم بخوره. یک باغچه که بشه توش گل کاشت و یک حوض آبی رنگ.
- یک ماشین خوب و راحت. مثلا حتی بنز و اینها نمیخوام. یک ولوو میتونه آپشن خوبی برام باشه.
- دو تا مسافرت خوب در سال. دیدن جاهای جدید. تجربه های جدید.
- داشتن امکانات کافی برای بازنشسته شدن در شصت/شصت و پنج سالگی حداکثر!
- اینکه بتونم آینده زندگی حنا رو تا حدی راحت کنم. مثلا اینکه بتونم هزینه کالج و دانشگاهش رو تامین کنم که مجبور نباشه وام بگیره و اینکه بتونم یک روزی براش یک آپارتمان هر چند کوچک بخرم.
- و اینکه بتونم وقت بگذارم و چیزهای جدید یاد بگیرم. دلم میخواد ذهنم تیز و هشیار باقی بمونه!
- دوره جنگ که بود، من خیلی محکم داشتم ادامه میدادم و وقتی دیگران در حال گریه و نگرانی بودند سعی میکردم سنگ صبور باشم. جنگ که تموم شد من فرو ریختم. انگار که خستگی همه عالم رو دوشم بود. نه میتونستم فکر کنم؛ نه میتونستم تصمیم بگیرم- حتی تصمیمهای ساده که مثلا برای استخر بردن حنا چه چیزهایی باید براش مهیا کنم. این وضع من در این چند وقت بوده که دورم و هیچ درکی از عمق همه استرسهایی که هموطنانم در این دوران داشتند ندارم.
- طبق معمول از خودم شاکی هستم. بخصوص سرکار که بهره وری نزدیک به صفر دارم و کلی کار عقب مونده. تمرکزی که ندارم. اشکهایی که بی علت و با علت سرازیر میشه و مغزی که انگار خوابه و از خواب بیدار نمیشه. امروز ساعت ده صبح اومدم سر کار! فکرش رو بکن ده صبح! شش عصر هم وقت فیزیوتراپی دارم. یعنی که باید پنج و نیم از سر کار در بیام. هفتاد تا ای-میل نخونده دارم وهزاران کار نکرده. مدام به خودم میگم که از فردا ساعت هفت صبح بیدار میشم یا به خودم میگم که شبها یکی-دو ساعتی کار میکنم. ولی هیچکدوم از این اتفاقات نمیفته. از بدنم هم که نگم. چاقتر از همیشه، پیرتر از همیشه و نامرتب تر از همیشه. دیگه اصلا نمیدونم استایلم چیه و چی بهم میاد و چی بهم نمیاد. شبها مدام سرد و گرسنه هستم. بنابراین شبها ساعت یک/دو صبح بیدار میشم و تا چیزی نخورم که گرسنگی رفع بشه خوابم نمیبره. با همسر هم خوب نیستیم. اصلا خوب نیستیم و من خسته هستم و دلم میخواد که ادامه ندم.
- راستش همه اینها از تنبلی هست. آیا قرصی هست که آدم بخوره و تنبلیش رفع بشه؟
آیا نگران مامان و اقوام و دوستان و بقیه مردم ایران هستم؟! بله.
آیا کنترلی بر اوضاع دارم؟ نه.
فقط میدونم من -مثل بقیه آدمها- برای زنده موندن طراحی شدیم. شرایط ممکنه سخت، غیر قابل تحمل، و غیر قابل پیش بینی باشه ولی ما از عهده اش برمیاییم. نگرانی و ترس از چیزهایی که اتفاق نیفتاده و میتونه اتفاق بیفته کمکی بهمون نمیکنه. به خودمون ایمان داشته باشیم که میتونیم از عهده اش بربیاییم.
لعنت به همه جنگ افروزهای عالم ..
1- چطوریه که وقتی آدم سر کار هست و نمیتون وبلاگ بنویسه، هزار و یک مورد ریز و درشت به ذهنش میاد ولی همینکه شب میشه و میخواد چند خطی بنویسی مطلقا چیزی به ذهنش نمیاد؟!
2- بابا با من قهره. این رو در ته وجودم حس میکنم. یک سال و اندی هست که رفته و در این مدت به خوابم سری نزده. درک میکنم و بهش حق میدم که از دستم ناراحت باشه.
3- درباره اون همکارم با چت جی-بی-تی مشورت کردم و خیلی آرومتر شدم. در اینکه آدم عوضیی هست شکی نیست ولی سعی میکنم دیگه درباره کارهاش عکس العملی نشون ندم و نگذارم که اذیتم کنه.
4- خونه اینطوریه که انگار بمبی درش منفجر شده. راحتترین راه مرتب شدنش اینه که یک عالمه خرده ریزهایی که جمع کردم که یک روز گاراژ سیلز بگذاریم رو بدم خیریه و از دستشون خلاص شم. نکته خوبش اینه که خیلی چیزهایی که تنم نمیشد یا نمپوشیدم رو یا دادم خیریه و یا ریختم دور.
5- شدید خوابم میاد. شاید از این به بعد سعی کنم سر ظهر در شرکت بنویسم.
پدر حنا با نارضایتی کامل و تقریبا با اصرارمن حنا رو برده کلاس اسکیت. البته بهش گفتم که من میبرمش ولی دیگه قول داده بود که امروز اون ببره و در نهایت رفتند. من هم با اینکه هنوز میز شام جمع نشده و بدتر از اون همه جا بهم ریخته است گفتم از این فرصت استفاده کرده و کمی بنویسم.
این روزها دارم با استفاده از چت جی بی تی دارم خودم رو تراپی میکنم. بیشتر درباره خرید و رضایت درونی. تا اینجاش که خوب بوده و گاهی اوقات به نظر میاد هوش مصنوعی یک سری چیزها رو میبینه که آدم خودش متوجه نمیشه. کلا با خودم مهربونتر هستم و اشتباهاتی که قبلا اعصابم رو خرد میکردند دیگه اونقدر اذیتم نمیکنند. سر کار هم نسبتا خوب کار میکنم و باز هم سعی میکنم با خودم مهربونتر باشم. مثلا دیگه از خودم انتظار ندارم که هر روز بازدهی بالا داشته باشم و فکر میکنم بعضی روزها فقط برای این ساخته شدند که آدم پادکست گوش بده و مثلا فایلها رو مرتب کنه، تا اینکه به حل مشکلات پر استرس بپردازه.
سرکار البته بسیار انرژی بر هست چون مجبوریم با چند تا آدم بسیار عوضی سر و کله بزنیم. نمونه اش خانم دیو که مزخرفترین آدم روی زمینه. یک نمونه کارش امروز بود که من بعد از دو سال و نیم تونستم یک محصول رو در کشور دیگری ثبت کنم و به ایشون ای-میل زدم کاری که دو سال پیش شروع کرده بودیم حالا میتونه پیش بره و لطفا پیش نویس کاری که دو سال پیش انجام داده بود رو برام بفرسته (لازم به ذکره که چون حساسیت ایشون رو میدونم و ترجیح میدم که باهاش در تماس نباشم- قبلش ای-میلهای خودم رو چک کردم و نتونستم اطلاعات رو در ای-میل خودم پیدا کنم). فکر میکنید چکار کرد؟؟ یک ای -میل بالا بلند به من زد و مدیرم رو هم کپی کرد که در تاریخ ایکس ماه می 2023 ساعت یک و سی و سه دقیقه این اطلاعات رو برات فرستام و اگر کپی ای-میل رو نداری فلانی و بهمانی (از یک تیم دیگه) هم در اون ای-میل کپی بودن و میتونی از اونها درخواست کنی اطلاعات رو برات بفرستند. یعنی این آدم انقدر عوضی هست که میتونه بره بگرده، ای میل قبلیش رو پیدا کنه و بجای اینکه همون ای-میل رو فوروارد کنه (و حالا اصلا منت هم بگذاره و بگه این اطلاعات رو قبلا بهت دادم)، برگرده به من بگه که شخص سومی رو درگیر کنم که اون اطلاعاتی که حی و حاضر جلوی خودش بوده رو برام بفرسته. از این دست کارها بسیار در چنته داره و من حقیقتا گاهی فکر میکنم باید به بخش امور انسانی گزارش کنم ولی ایشون خرشون خیلی میره و فکر نمیکنم در نهایت جز اعصاب خردی چیزی از این ماجرا در باید. جالبیش اینه که خودش نود درصد مواقع در آفیس نیست و روزهایی که در دفتر هست فقط و فقط مشغول حرف زدنه و اصلا کار نمیکنه. فقط چون زورش میرسه و انجام کار ما به بخش اون نیاز داره، میتونه همه خواسته هاش رو به ما تحمیل کنه که کار خودش راحتتر بشه. مثلا ای-میلهای ایشون باید یک فرمت خاص داشته باشن. اگر یک پروژه داشته باشی که شامل ده تا محصول باشه، نمیتونی یک ای-میل به اسم پروژه بفرستی و ده تا محصول رو لیست کنی، بلکه باید ده تا ای-میل جدا برای هرکدوم از محصولات بزنی! یا مثلا اگر میخواهی تغییری در فایلی بدی، نمیتونی در متن ای-میل مثلا بهش بنویسی که مثلا اسم محصول در فایلی که دادی غلط درج شده، درستش کن. بلکه باید فایل رو باز کنی، روی خود فایل اون قسمتی که باید درست شه رو مشخص کنی، اطلاعات رو ذخیره کنی و براش بعنوان اتچمنت بفرستی. بگذریم. انقدر از طرف این فرد تحت فشار هستم که حتی با مرور کارهاش هم رگهای گردنم سفت میشن و گردن درد میگیرم.
این نوشته رو شروع کردم که از آرامش و زیبایی بنویسم و چقدر بد شد که عوض نوشتن احساسهای خوبم به نوشتن از این آدم گذشت. ولی به خودم همین جا قول میدم که انرژی اضافه ای صرف ایشون و خرده فرمایشهاش نکنم و هرچی که گفت بدون هیچ بحثی انجام بدم. همونطور که گفتم پشت ایشون بسیار گرمه و هیچ امیدی به تغییر شرایط موجود نیست بنابران فکر کردن بهش فقط انرژی از آدم میگیره و بس.
یکی از چیزهایی که دارم با هوش مصنوعی تمرین میکنم تصمیم گیری و انجام کارها برای خلق زیبایی و هارمونی هست و نه در عکس العمل به آشفتگی. برای شما هم در زندگی آروزی زیبایی و آرامش دارم.
شاد باشید و برقرار