تو مغزم هیچی نیست. مطلقا هیچی. کلی کار هست ولی به هیچکدامشون فکر نمیکنم. در عوض فقط میخوابم یا سریال نگاه میکنم. کارهاهم فقط روی هم تلنبار میشه:
تو خونه:
- خرید ماشین جدید
- خیلی مهم: درست کردن کارسیت حنا
- خیلی مهم: گرفتن مجوز سفر برای مامانم که تاریخ کارت اقامت دائمش منقضی شده
-خیلی مهم: تموم کردن مالیات جیسون با یک سال تاخیر!
- خرید کادوهای کریسمس برای فامیل و معلمهای حنا
- خرید تخت تازه برای حنا
- تمیزکاری خونه و کم کردن وسایل اضافی --برای هزارمین بار
- آماده کردن اتاق طبقه همکف برای مامان
- خرید کادوی تولد چهل سالگی دخترخاله
سرکار:
- آماده شدن برای نمایشگاه دوبی
- ثبت محصولات در قطر؛ امارات؛ عراق ؛ کویت
- فروش آنلاین (آمازون؛ کوپانگ و کلی پلتفرم دیگه)
- ثبت دومینهای شرکت در کشورهای مختلف
- ثبت مالکیت تجاری برندهامون در کشورهای مختلف
- خیلی مهم: تعیین هدفهای فروش برای مشتریان مختلف برای سال 2026 و بودجه بندی- دیدار با آقای رئیس در این زمینه هفته آینده.
- خیلی مهم: تعیین عناوین شغلی و تقسیم کار برای اون عناوین و عرضه اونها برای آقای رئیس
- دیدار با گروه کنترل کیفی کیفیت درباره ثبت محصول در چندین کشور آمریکای جنوبی
- حمل کالاهای آماده شده.
- مهم: راه اندازی آسانا برای پیگیری پروژه های ایجاد لیبل محصولات
الان چی کار باید کنم؟
- بررسی پنجاه و نه ای-میل نخونده
- آماده کردن نمونه برای ثبت محصولات در امارات و قطر
- آماده کردن مدارک برای چند کالای آماده حمل
- کار کردن روی ثبت دومینهای شرکت
خیلی خوشحالم که امروز از خونه کار میکنم. دلم کار کردن میخواست ولی اصلا دلم نمیخواست برم آفیس. دلم میخواست که تو خونه و با شلوار راحتی بشینم و در سکوت خونه کار کنم. کاش مدیرم میفهمید که بعضی وقتها آدم فقط دلش میخواد از خونه کار کنه. نه بخاطر تنبلی یا از زیر کار در رفتن. بلکه به این خاطر که کسی نیست که همش بیاد و با حرفهاش حواست رو پرت کنه. برای آرامشی که در خونه هست ولی در آفیس نیست.
, این جمله چت جی پی تی گویاترین وضعیت زندگی منه:
You don’t live in constant war...
But you also don’t live in reliable peace ..
خواب میبینم که یک مسیری رو داریم میریم کنار رودخانه. یادم نیست کیا هستند ولی یک عده هم دوچرخه سواری میکنند و میخواهیم از رودخونه رد شیم. پل روی رودخانه خیلی پله داره ولی یک روش عجیب و غریب داره برای دوچرخه سوارها. اینطوری که با دوچرخه میرن روی یک ایستگاه آهنی و یکی باید اهرم رو بکشه که دوچرخه از این ور پل بره اون ور پل. یک چیزی مثل زیپ ترک با این تفاوت که دوچرخه روش قرار گرفته. بعد میبینم اولین نفر دخترخاله میره و من فکر میکنم چقدر این عجیب غریبه و اصلا امن نیست. بعد بابام رو میبینم که با دوچرخه میره تو جایگاه و به من میگه اهرم رو بکشم. تو خواب میبینم که خیلی میترسم و نگران بابا هستم ولی اهرم رو میکشم. وسط راه بابا با دوچرخه پرت میشه توی رودخانه خروشان. من داد و هوار میکنم و هیچ اثری از بابا نیست.غواصها رو میبینم که دنبال بابا میگردن. و من فکرمیکنم بابام رو کشتم. بعد بابا رو میبینم که غواصها کشیدن از آب بیرون. حالش خوبه. بغلش میکنم و زار زار گریه میکنم و بابا بهم میگه نگران نباش دخترم. من حالم خوبه.
همین. بعد از اون دوباره منم که کنار رودخانه با یک عده راه میرم. اثری از بابا نیست. فقط تو خواب میدونم که بابا مرده و من بعد از مدتها تونستم تو خواب بغلش کنم.